تبليغاتX
لی لی لی لی حوضک

لی لی لی لی حوضک

دل نوشته های من


مطلب ذیل توسط استاد محمد حسین جعفریان قلمی شده است.

 

اواخر دهه 60 بود . ناگهان خبری مثل بمب در محافل ترکیه و دهان به دهان چرخید . گویا در یک مصاحبه زنده رادیویی ،خبرنگاری از خانمی پرسیده بود ؛ آیا الگوی شما به عنوان یک زن نمونه حضرت زهرا(س) است؟طرف هم بعد کلی مقدمه چینی در لزوم توجه به الگوهای جدید و کلی تعریف و تمجید گفته بود :"نه ! اوشینه"! این نام شاید برای نسلی که این سطور را می خواند ،ناآشنا باشد.اما آن سالها در اندک برنامه های سرگرم کننده تلویزیون ،یک سریال بدجوری گل کرده بود .یک سریال ژاپنی که در آن دختری تهیدست و محروم ،به سختی با مشکلات مبارزه کرده و با وجود آن همه گرفتاری های شخصی ،همواره به همه اطرافیانش نیز کمک می کرد .از تاکسی و مطب دکتر گرفته تا اتوبوس و محل کار ،همه جا حرف از قهرمان این سریال بود ،یعنی همین "اوشین"! شایع شده بود در پی این بی حرمتی امام (ره) دستور مجازات دست اندکاران آن برنامه و این اهانت کننده را داده ،اما چنین نشد و همه بخشیده شدند .بدیهی است اگر کسی مستحق مجازات بود همانا دستگاه های عریض و طویل فرهنگی ما بودند که با وجود آن همه شعار و صرف آن همه بودجه – که هنوز هم ادامه دارد –زهرا(س) چنین در سرزمینشان غریب است و برای مردمشان ناشناخته.

ناگفته نماند در سال ها ی پس از انقلاب تلاش قابل تحسینی برای غبارروبی از چهره شخصیت های دینی برداشته شد .به ویژه آنجا که مسوولان برای این منظور ابزار فرهنگی روز ،یعنی سینما و تلویزیون را به خدمت گرفتند .سریال های امام علی (ع) ،امام رضا(ع) ،مختار و ...نمونه های خوبی از این تلاش است .

ماهانه حدود2 هزار تومان هم هزینه اش می رود روی قبض تلفنم .حتی به دفاتر مربوط به تلفن همراه رفته ام .آنها هم اطلاعات درستی ندارند؛هر چه به آن شماره پیام می دهم ،no، نفرست ،نمی خوام! دست بردار!تعطیل! و ...بی فایده است . خود این فال ها هم معرکه اند . مثلا روزی که کمی با خانم خانه سرسنگین بوده ای و سر صبح هم این فال را برایت فرستاده اند که :

هر آن کو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

مدتی است که تصمیم دارید همسری انتخاب کنید اما در انتخاب وسواس دارید .فقط جنبه های مادی را در نظر نگیرید . همسر خوب می تواند با سرمایه های معنوی اش شما را به اوج سعادت و نیکبختی برساندو ...از خواب که بلند می شوی خانم هم اتفاقی پیامک را می بیند ! دردسرتان ندهم .روز دیگر که از زمین و زمان برایتان گرفتاری ریخته و فالتان می آید :من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم و...بعد نصیحت فال نویس که قدر پول کلانی که به دست آورده اید را بدانید و ...از این چرت و پرت ها.

به گمان این قلم ،این کار فرق چندانی با کلاهبرداری و دزدی ندارد . شاید فردا مرکزی پاسخ بدهد که بله به این روش می توانید از دریافت این پیامک ها انصراف دهید . اما همین که آدمی با سطح ارتباطات من یکسال است دنبال یافتن راه خلاصی از آنهاست و نمی یابد تا آنجا که متوسل به مطبوعات می شود ،نشانگر نوعی شیطنت در گرفتن پول زور از مردم برای خدمتی است که خواهان آن نیستند .کاش پول را بگیرند اما اینها را نفرستند . این فال معرکه از شماره استغفرا... به هر حال ! ارسال می شود و باز همین جا خواهش می کنم اگر کسی راهی برای متوقف کردن آن می داند مرا راهنمایی کند .به شما نیز هشدار می دهم تمام پیامک های این چنینی را بی پاسخ بگذارید. زیرا اغلب راهی برای کلاهبرداری اند .آنها که نیت خدمت نیک دارند نیز بدبختانه پشت سر این جماعت گم می شوند .

منبع :شماره 358 همشهری جوان

23/اردیبهشت /1391


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:30 توسط مریم گلی|


4تا کتاب گرفتم ،داغ داغ.همین الان از نمایشگاه آوردمشان .دلم می خواست تمام کتابهای نمایشگاه را قورت می دادم مثه قورباغه.جایتان خالی " فرهنگ فارسی عمید" خریدم برای چک کردن لغاتم ،"پایی که جا ماند" و "شیری در قفس 902 " و 5 تا کتاب کودک برای تنها نوه امان که 7 ماهه است و باید مانند عمه اش کتاب خوان قهاری شود.

برای رفتن به چنین مکان هایی باید با یک همفکر و دوستدار کتاب راهی شد وگرنه برای خرید کیف و کفش ،همه آماده به یراق هستند .خلاصه از دیروز به هر کسی رو زدم پایه نبود بیاید .بعضی ها هم که تاقچه بالا گذاشته بودند .بگذریم ،ظهری یاد بچه ها افتادم و آنها هم قبول کردند با من همراه شوند .انگار از خدایشان بود تا از درس خواندن فرار کنند .فکرش را بکنید دوتا فنچولک پسرِ غرغروی دوست داشتنی .آنها می خواستند هر چه را که می خورند آشغالهایش را بریزند زمین .نه اینکه منم تمیزهستم با چشم غره ام روبرو می شدند و گاهی دلا شده و برش می داشتند تا درون سطل زباله بیاندازند .نمی دانم چرا با عکس گرفتن من هم مشکل داشتند.آخه تازه پشت لبشان سبز کرده و غیرتی می شدند که این ور و آن ور نرو .تصمیم داشتند برایشان دیکشنری بخرم که البته با هزار غرولوندشان خریدم .زیرا آنها دنبال کتابهای پرورش اندام و آناتومی بدن و رستم و سهراب بودند و  در افکار مردانه سیر می کردند که چند تایی نیز خریدند . مطمئنم که بهشان خوش نگذشته و فردا که با دوستانشان بروند حسابی آتش هایی خواهند سوزاند که جلوی من رویشان نمی شده است.خداراشکر کردم که موبایل نداشتند وگرنه یه دردسر دیگر هم اضافه می شد .بهرصورت دمشان گرم که رویم را زمین نزدند .

شلوغ بود،شلوغ. گاهی صدا هم به صدا نمی رسید . کافی بود چند ساعت در شبستان قدم بزنی تا چهره های سرشناسی را با بادیگاردهایشان ببینی که کتابهای اهدایی برخی نشریات را برایشان حمل می کنند و البته به امثال ما بی نام و نشان ها هم که حتی یک بن ده هزارتومانی هم نرسید.

 باری !زمان برپایی نمایشگاه چند خاطره برایم زنده می شود؛اولی برمی گردد به زمان دانشجویی ام که ترم دومی بودم و دلم برای خانواده ام قد گنجشک شده بود .نامردها فقط بچه های ترم بالایی گروه برق را بردند تهران .چقدر آن شب در حیاط خوابگاه گریه کردم .از دومی به قد 5 سال گذشته .با مریم هماهنگ کرده بودیم عصرش برویم  که خبر فوت پسرعمویم را آوردند و بجای رفتن نمایشگاه کلی گریه کردم . یکی هم برای زمانیست که رئیسمان پراید سفیدی خریده بود و با چه ذوقی هرروز یه اکیپ آدم را جمع می کرد وبه نمایشگاه کتاب می برد ؛ولی مرا نبرد،برد؟چرا دروغ، یادم نمی آید . امروز هم رفته بودم یک کتاب تازه از تنور درآمده را با امضای نویسنده اش بگیرم که دست از پا درازتر برگشتم.

 مترو توپخونه باید از بچه ها جدا می شدم . روی صندلی های ایستگاه  نشستیم و در کتابهای همدیگر یادگاری نوشتیم و تاریخ زدیم . رفتند و از دستم راحت شدند ،بنده های خدا .تمام طول مسیر  کتابهایم را ورق زدم و دلی از عزا درآوردم .جانمی جان ،خوراک یک ماهم جور شد تا بعدش خدا بزرگ است ...






نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:47 توسط مریم گلی|

مطلب ذیل توسط استاد محمد حسین جعفریان قلمی شده است.


اگر شاگرد نانوا هم که باشی ،بعد یکی ،دو سال خمیرگیری یا این پا و آن پا کردن لب تنور ، این حق را برای خودت قائل می شوی که به در و همسایه و چند تا آشنایت ،نان برشته و با خشخاش بیشتری بدهی !باری با استفاده از این حق نانوشته اما متقن ایرانی جماعت ،نگارنده نیز تصور می کند می تواند یکی از انبوه ستون های این سال هایش را در مجله ،به تبلیغ یک محصول خودی بپردازد.

سرتان را درد نیاورم . من سال 80 به خط مقدم جبهه جنگ احمد شاه مسعود با طالبان رفتم و آن مستند مربوط به زندگی در جنگ این فرمانده افغان را ساختم و سال 81 طالبان با زور آمریکا سرنگون شده و حامد کرزای به قدرت رسیده بود و من این بار به کابل دعوت شدم برای شرکت در مراسم اولین سالگرد شهادت احمد شاه مسعود ." بهروز افخمی " که آن روزها نماینده مردم تهران در مجلس بود ،از این دعوت آگاه شد و با تمام خطرات موجود اصرار کرد مرا همراهی کند . آمد و چه سفری شد آن سفر . یادداشت های آن سفر به کابل و پنجشیر را در قالب کتابی با نام "در پایتخت فراموشی " گردآورده ام . امسال این کتاب را قبل از "چگر در ولایت جنرال ها " – که در نمایشگاه سال بعد ان شااله عرضه خواهد شد – انتشارات سوره مهر ، منتشر و در نمایشگاه کتاب عرضه کرده .به سبب تاریخ این سفر ،یعنی وصف کابل و افغانستان چند ماه پس از سقوط طالبان ، این کتاب و آن یادداشت ها ویژه اند .نیز به سبب همراهی "بهروز افخمی " و لحظات طنز و کمیکی که با او در چنین سفری لاجرم پیش می آید ! به هر حال خانه دار و بچه دار ! بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است . در ادامه بخش کوتاهی از این یادداشت ها را نقل می کنم . تا هفته بعد و قبل آن تازه کردن دیدارها در نمایشگاه کتاب و غرفه انتشارات سوره مهر و کتاب " در پایتخت فراموشی "!

نعش تانک فاتح "پراگ " در رودخانه پنجشیر

در تمام طول راه سمت راست ما رودخانه ای است و سمت چپ کوهستانی سر به فلک کشیده . چند بار و به دلایل مختلف کاروان متوقف می شود و هر بار من و بهروز افخمی بیرون می زنیم و در گوشه ای از جاده موضع می گیریم تا بتوانیم از نمایی بهتر ،تصویربرداری کنیم . هوا گرم است اما غیر قابل تحمل نیست . جاده خاکی است و با عبور ماشین ها گرد و غباری سخت به هوا بلند می شود . به افخمی گفته بودم با خودش چفیه بیاورد . این تجربیات من از سال ها سفر به افغانستان و تصویر برداری در این کشور است . حالا من دوربین را با چفیه ای که به همراه دارم ،کفن پیچ کرده ام اما غبار سنگین دخل دوربین افخمی را آورده است و او معترض که چرا نگفتی قضیه این قدر جدی است و چفیه تا این اندازه لازم است ؟!

این بشر همیشه دست پیش را می گیرد تا پس نیفتد .روس ها طی سال های نبرد با مجاهدین در مناطق مختلف افغانستان از جمله با احمد شاه مسعود در مناطق شمال شرق این کشور و دره پنجشیر ، برای تصرف دو منطقه همیشه با معضل مواجه بودند ؛دره پنجشیر و شهر "بامیان " . مدتی از حاکمیت روس ها بر افغانستان در حالی سپری شد که این دو منطقه رسما بیرون از کنترل آنها بود و این ماجرا در مورد این دره جدی تر بود .چرا که ارتش سرخ چند بار و طی چند یورش بسیار سخت ،تنها سر به این صخره های سترگ کوبید و بی هیچ دستاوردی عقب نشست . مشهور است که پس از چند بار شکست روس ها در حمله به دره پنجشیر ،فرمانده آنها – که اگر اشتباه نکنم ،همان ژنرال "بوریس گرومف " مشهور [در جریان حمله به افغانستان] بوده است – دستور می دهد تا با هواپیما ،تانک معروفی را که در جنگ جهانی دوم ،هنگام تصرف "پراگ " به دست روس ها ،نخستین تانکی بوده که وارد این شهر شده و به تانک قهرمان معروف است ،از موزه جنگ مسکو به افغانستان بیاورند . هدف آن بود تا با پیش انداختن این تانک ،مابقی سربازان روحیه بگیرند و بتوانند پشت سر آن و به یاد حماسه پراگ ،آن نبرد تاریخی را تکرار کنند . باری چنین می کنند و آن تانک جلو می افتد و ستون زرهی روس ها پشت سر آن به سمت پنجشیر روان می شود اما در همان اوایل دره ،یکی از همین جوان های پیراهن و تنبان پوش افغانی از پشت یکی از همین صخره ها یک موشک آر.پی . جی ، خرج تانک می کند و آن را به ته رودخانه می فرستد و هنوز هم اگر گذرتان به پنجشیر بیفتد در همان جا بقایایش هست !اما حالا به جای موزه مسکو در موزه پنجشیر است و روس ها از آن حمله نیز بهره ای نبردند و با خفت متواری شدند .

منبع:هفته نامه همشهری جوان ،شماره 357

شانزده اریبهشت هزارو سیصد و نود و یک



نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:53 توسط مریم گلی|


مطلب ذیل توسط استاد محمد حسین جعفریان قلمی شده است.


اگر نخواهیم مانند "علی اکبر جوانفکر " و هیات تحریریه روزنامه ایران به عملکرد دولت های نهم و دهم بنگریم ،جدا از هرگونه جبهه گیری سیاسی باید سوال کرد ،آیا دیپلماسی ما در این سال ها ،یکی از بی رمق ترین و آشفته ترین کارنامه هااست ؟در یکی ،دو سال اخیر پیامد بیداری اسلامی ،ما در یک سرگردانی آشکار به سربرده ایم .درحالیکه شیخ نشین های خلیج فارس سرگرم خریدهای تسلیحاتی از غرب به سبب تشدید پروژه ایران هراسی دشمنان ما هستند ،ما تنها تماشاگریم .دامنه سپر دفاع ضد موشکی ناتو از ترکیه همسایه غربی ما دارد به جنوب ایران و شیخ نشین ها هم می رسد .ماجرای جزایر سه گانه و ادعای واهی امارات ،به ویژه پس از سفر رییس جمهور به "ابوموسی " سخت بالا گرفته و آنها هر روز در مجامع جهانی راهی برای افزایش فشارها بر ایران تدارک می بینند . این در حالی است که وزیر جوان خارجی امارات سنش شاید به تاریخ امضای این قرارداد در 1971 نیز نرسد !در همین حال بحرین در آتش و خون می سوزد . اما تمام هنر دیپلماسی ما احضار سفرای عربستان و بحرین و ابراز نگرانی بوده و بس .حال آنکه در موارد مشابه کشورهای رقیب ما ،با فعال ترین شکل ممکن ابتکار عمل را به دست گرفته و هر روز طرح و برنامه جدیدی را از آستین بیرون می کشند .مقایسه کنید عملکرد ما را در مواجهه با اتفاقات بحرین با عملکرد ترکیه در قبال آنچه در سوریه می گذرد .آنها حتی برای ورود به فاز نظامی نیز آماده و به اصلی ترین بازیگر این تحولات بدل شده اند .چرا ما با متحدان خود نظیر روسیه و چین جبهه ای تازه برای مساله بحرین باز نمی کنیم ؟ کاری که می توانست کلی بازتاب داشته باشد اما ...دریغ ! در همین حال و با تمام حساسیت های موجود ما به "رجب طیب اردوغان "اجازه می دهیم تا به شبکه دو تلویزیون ملی و دولتی ما بیاید و با گستاخی تمام بگوید :در بحرین خبری نیست .همین آقای اردوغان پس از آنکه ما تنها حرف تغییر محل گفت و گوهای 1+5 را از استانبول به کشوری ثالث پیش کشیدیم با شنیع ترین الفاظ ایران را نواخت .او تمدن را متظاهر و فریبکار نامید و دیپلمات های ما تنها نگاه کردند و باز هم جلسات را به استانبول بردند .آیا این دیپلماسی لایق دولتی است که در سیاست خارجی ادعای سیاست هجوی دارد ؟!

اکنون و پس از سفرهای احمدی نژاد به ابوموسی ،سناریوی دیگری علیه ایران در سطح منطقه و جهان به اجرا درآمده است .کشورهای حاشیه خلیج فارس اجلاس اضطراری تشکیل داده و خواهان ارجاع پرونده این جزایر به دادگاه لاهه شده اند .طبق معمول که هر جا پرونده ای و کوچک ترین مساله ای برای مزاحمت ایران باشد ،آمریکایی ها نیز سرو کله شان پیدا می شود ،خانم کلینتون نیز بیانیه داده و خواهان طرح ماجرا در دادگاهی بین المللی شده اند .

در ایران اما راهکارها به تهدید از سوی فرمانده ارتش و ابتکار سازمان گردشگری در گرو داشتن تورهای سیاحتی به جزایر خلاصه شده است . حال آنکه این تهدیدها و لجبازی ها جز دامن زدن به بحرانی که بی شک منفعتی برای ما ندارد ،ثمری نخواهد داشت . در این شرایط هنر مردان عرصه دیپلماسی است که حلال مشکلات است . اما آنها طبق معمول تماشاگرند . در 9 دسامبر سال 1971 پرونده این جزایر به شورای امنیت سازمان ملل رفت و جالب آنکه شاکی کشورهای یمن جنوبی ،عراق ،لیبی و الجزایر بودند که در آن سال ها با حکومت وقت ایران خصومت داشتند .شورا به این مجادله رسیدگی و به پیشنهاد یک کشور عربی دیگر آن را از دستور کار خارج کرد.طبق قوانین بین المللی مساله ای که یک بار در شورای امنیت طرح و از دستور خارج شده ،دیگر امکان طرح در این شورا را ندارد .هم از این روست که امارات حرف سازمان ملل را نمی زند و خواهان دخالت یک دادگاه بین المللی است . دیپلماسی ما باید در این برهه حساس واکنش جدی تری از خود نشان داده و ابتکار عمل را در دست بگیرد. اگر نه فردا دیر است و نسل بعدی ما را نمی بخشد .

منبع :هفته نامه همشهری جوان  ،شماره 356

نهم اردیبهشت 1391

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:23 توسط مریم گلی|


مطلب ذیل توسط استاد محمد حسین جعفریان قلمی شده است.


سال قبل سفر نوروزی را زودتر آغاز کردم .کار اداری دست و پاگیر و فرزندان دانش آموز و دانشجو ندارم .پس بهتر بود زودتر راهی شوم ؛خلاصه آنکه قصد سفر زمینی و با وسیله شخصی داشتم .نیمه اسفند راهی شدم . از مشهد به تهران .بیشتر راه در شب رانندگی می کردم .برای رفع خستگی سعی کردم کمی رادیو گوش کنم .موج ها را بالا و پایین کردم . بین شاهرود و دامغان صدای رادیو استانی قطع و وصل می شد .اما چند رادیو بیگانه ،از جمله یک رادیو تبلیغ مسیحیت که از اتریش پخش می شد، کیفیتشان عالی بود !

نمی دانم از دامغان رد شده بودم یا نه که یکی از چرخ ها پنچر شد .تاریکی مطلق و هوای به شدت سرد و یک پای من عصا به دست ،معلول! مصیبتی بود. زنم انبوه وسایل را از صندوق عقب ،مثل کولی ها ریخت کنار جاده .خدای من ! جک سرجایش نبود ! قبلا سه بار –بله ،خدا می داند اغراق نمی کنم ،دقیقا سه بار – زاپاس ماشین را در مرکز شهر تهران و در حاشیه اتوبان نواب ،دزدیده بودند .هر بار چرخ جدید خریده و اما نفهمیده بودم که تابلو خطر ،جک و کیسه آچارها را هم دزدیده اند ! هر چه در آن سرما و ظلمات دست تکان دادم ، بی فایده بود . نیمه شب ، وسط بیابان ، شاید حق داشتند توقف نکنند . جوری ایستادم تا رانندگان عبوری عصایم را ببینند ، بلکه از سر ترحم توقف کنند . اما نشد . عاقبت به پلیس زنگ زدم ،گفتم ؛جانبازم و گیر افتادم .لطف کردند شماره یک آژانس شبانه روزی را در دامغان دادند ! اوج کمک و مساعدتشان همین بود .یک ساعتی گذشت . داشتم با خودم فکر می کردم چطور این مردم بی خیال می گذرند که یک خاور ایستاد . راننده آمد جک آورد نخورد .رفت تخته آورد ولو شد روی آسفالت و رفت زیر ماشین و ...خلاصه چرخ را عوض کرد . خودم را کشتم 40 -50 تومان پول در جیبش بگذارم ،قبول نکرد .گفت :برای پول کار نکردم . دعایم کن !

نرسیده به سمنان چراغ بنزین روشن شد . یک پمپ سر راه بود و من هم قبل روشن شدن چراغ به آن سر زدم . اما هیچ کس نبود . هر چه داد زدم ،صدایی نیامد . نمی دانم چطور یک جایگاه ، آن هم در بین راه می تواند هر وقت دلش خواست ببندد یا باز کند .با خوشحالی در حاشیه سمنان بالاخره به یک پمپ رسیدم . آن طرف جاده بود .با عصا رفتم . اما پمپ گاز بود .یک رستوران روبه رویش  بود . هفت ،هشت نفر آنجا بودند و هر چه التماس کردم کسی حاضر نشد دو لیتر بنزین بدهد تا پمپ بعدی برسم . عجب شبی شده بود . با هول و هراس راه افتادم و هی صلوات فرستادم در حالی که قلبم از ترس و اضطراب در آن نیمه شب جاده و سرما در حال ایستادن بود و چراغ بنزین به چشمک زدن افتاده بود ،رسیدم به یک جایگاه و با خوشحالی پیاده شدم . اما جوان مسوول گفت :نداریم . نازل ها خرابند . هر چه التماس کردم ،افاقه نکرد . چند ماشین دیگر هم بودند ، همه را رد کرد .

فکری به سرم زد ،گفتم :به هر قیمت هست چند لیتر بنزین به ما بده تا به پمپ بعدی برسیم . چشمانش برقی زد و گفت ؛ببینم چه می کنم !رفت داخل ساختمان کنار جایگاه و بعد از پشت شیشه اشاره کرد فوری بنزین را بزن . کارت سوخت را گذاشتم و باک را پر کردم و مبلغی اضافه پرداختم . این یکی برای انجام وظیفه اش پول اضافی می خواست و آن یکی در عوض آن لطف بی شائبه اش ،جز دعا چیزی طلب نمی کرد ! نمی دانم چرا رفتار این مامور پمپ بنزین مرا به فکر پرونده اختلاس بزرگ انداخت . لابد می دانید متهم ردیف اول این پرونده که چندی پیش به عنوان قهرمان و چهره ماندگار کارآفرین ، دردانه و اسباب پز بسیاری از مدیران دولتی بوده ، به امپراطور رشوه ملقب شده و در دادگاه پرده از رشوه دهی های کلان خود آن هم به مدیران رده بالای دولتی برداشت .او به سادگی به قاضی گفت : روسای بانک ها تا پول نمی گرفتند ، کار نمی کردند !

طی کمتر از یک دهه و در حالی که او مسیر کارآفرین قهرمان و نمونه شدن را طی می کرد ، میلیاردها تومان به بالاترین مدیران برخی وزارتخانه ها رشوه داده است ؛مثلا 900 میلیارد تومان به رئیس سازمان ایمیدرو و معاون وزیر صنعت و معدن و تجارت  (بله درست خوانده اید ،900 میلیارد تومان!)یا 500 میلیون تومان به مدیر عامل یکی از بانکها ،202 هزار یورو و 80 میلیون تومان به یکی از معاونان وزیر راه و ترابری ،168 هزار یورو به مدیر کل راه و ترابری یکی از استانها ،یک میلیون دلار به یکی از مسوولان یکی از وزارتخانه های مهم اقتصادی ،266 هزار دلار و 35 میلیون تومان به یکی دیگر از مدیران ارشد وزارت راه و ترابری و ...خدا می داند این لیست چقدر طولانی است !

شما را به خدا یکی به من بگوید در این سرزمین چه خبر است ؟

رشوه ،چون بیماری جزام ،هر سیستمی را از اوج به حضیض می آورد و اگر به موقع جلوی آن را نگیریم ،چون وبا مسری است و همه گیر می شود . چنانچه در یک پمپ بنزین کنار راه و دورافتاده نیز به سراغ شما خواهد آمد .

شما را به خدا فکر کنید و تصور کنید جوانانی که برای اندک کار و ازدواج و ...چه رنجی می کشند در این بانک ها تا وامی یکی ،دو میلیون تومانی بگیرند و بعد چطور کسی به همین جوانان به عنوان قهرمان کارآفرین معرفی می شود تا الگویشان باشد و بعد درمی یابید او ...

آن قدر بهم ریخته ام که قلمم یاری نمی کند . می اندیشم به خون هایی که ریخته شده است و مادرانی که تا هنوز چشم به در دارند تا شاید پسرانشان بازگردند یا لااقل اثری از جنازه شان بیاید ، به "ننه علی " و ...به صندلی هایی که آنها به نسل پس از خود سپردند تا خادم مردم باشند اما آنها...شما را به خدا اکنون که همه فهمیده اند ،مدیران ما لزوما معصوم نیستند و می شود ناگهان به کانادا فرار کنند یا کیف های مملو از دلار و یورو رشوه بگیرند ،پس از آن خون ها حفاظت کنید .نظارت را بیشتر کنید.از انتقاد نهراسید .مجرم را سخت مکافات دهید،آنچنان که عبرت دیگران شود و خادمان واقعی مردم را به همان نسبت تشویق کنید و پاداش دهید.خدایا به همه ما رحم کن!


منبع : هفته نامه همشری جوان ، شماره 355 ،

دوم اردیبهشت 1391

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:12 توسط مریم گلی|

مطلب ذیل توسط استاد محمد حسین جعفریان قلمی شده است.


سلام ! پدرم پنجم فروردین امسال درگذشت . بسیاری از شما او را یادداشت های من و خواهرم می شناسید . پدرم در شمار نسلی نازنین و متوکل بود که رو به انقراضند و اندک اندک باور کردن و به یاد آوردنشان حتی برای همه ما سخت می شود . مردی که داوطلب مباهله با تمام دنیای کفر بود و این پیامش را به رهبر انقلاب هم رساند و حکایتش را قبلاً برایتان نوشته ام . در سوگش شعرهای بسیاری نوشتم . این یکی از آنها ست . باید روستای « دروار » را در حومه دامغان با کوچه باغ های با صفایش دیده باشید تا این شعر بهتر به جانتان بنشیند . با این حال آن را به عنوان نخستین یادداشت من در سال تازه بپذیرید . یا علی !

**

... و آسمان که نیلی شد

بادها به میهمانی « گیوتنگه » آمدند .

این سپیده دم از آن من است

تا طلوع کنی با خورشید

و گله ات را برانی تا « آرسک » .

بابا !

بهار می رسد از راه

و کوچه باغ های « دروار » بی باغبان رها شده اند

بره ها

بی چوپان !

بابا !

هر غروب از آن بالا می بینی

پنجره ها یکی یکی به سوی تو روشن می شوند

و هر سپیده دم

به نامت گشوده !

دلتنگ آنم که قدم بزنم با تو

تا « باغ ابراهیم »

تا گورستان

وقتی با اشتیاق

گور عموهایم را به من نشان می دادی

و حالا

آشناترین گور از آن تو ست

باباجان !

چقدر بالا رفتی از آن تپه

تا فاتحه بخوانی ،

یاد کاروانی که رفته بود بی تو ،

و ناگهان رسیدی !

باباجان !

چه با شکوه شده است « دروار »

زیر پای تو .

چه کوچک شده است

کوه « پلنگ پران » !

هر صبح صدای زنگوله بره ها

تو را برای نماز

بیدار خواهد کرد .

چقدر سپیده دم دروار را دوست دارم

که عمری در آن تنفس کرده ای !

جمعه 11 / 1 / 91

هشمین روز درگذشت پدر نازنینم


منبع : هفته نامه همشهری جوان ، شماره 353 ، 19 فروردین 1391


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:1 توسط مریم گلی|


زن سرپرست خانواری را می شناسم که

3 پسر دانش آموز دارد و

گاهی در مترو دستفروشی می کند

بیشتر وقتا خرجی خانه اش را کم میاره ولی

به روزی رسونی خدا ایمان کامل داره

تازشم دم بعضی خانم های تهرونی گرم

که گهگداری لباسهای وصله دارو

قابلمه های تفلون رفته و

لیوان هاشون که 4تا شده و دیگر یه دست

کامل نیست و اتوی خراب و

جاروبرقی بدون مکششان را به او

هدیه می دهند تا خدا ازشان راضی باشد

نامرد صاحب خانه ای که نرفته

انشعاب آب و برق و گاز بگیرد

و زن تنها باید به هزار کس و ناکس رو بزند

تا 200 هزار تومان

جور کند تا آب منزلشان را وصل کنند

دم دمای ماه رمضون که میشه راه بیافته

از این خیریه به اون خیریه

تا کمی آذوقه برای 4 تا روزه دار دست و پا کنه

هر روز خدا به یه دختره زنگ بزنه و حالشو  بپرسه

چون اون یه آشنای بامرامی داره که

خوب کمکشون می کنه

وفکر می کنه اگه تلفن نکنه دختره

فراموششون می کنه

موقع خونه پیدا کردن خاطرات جالبی پیش میاد که

 شنیدنشون تا بیخ گوش آدم سرخ میشه و

چشا بارونی پیشنهادهای کثیفی که

بعضی بنگاهدارا بهش می دن

امان از وقتی که از طرف مدرسه

بخوان بچه ها رو ببرن اردو

یه بلبشویی در خانه می شود که بیا و ببین

البته گاهی پسرها درک می کنن ،نداری مادر را

امان از وقتیکه نفهمن و قشقرق راه بیاندازند

اصلا کی گفته به بچه های یتیم کمک می کنن

لااقل تو این همه سال که اینها را می شناسم

دریغ از یه پاپاسی که بهشان کمک کرده باشند

بگذریم !دردم چه بود که به اینجا کشانده شد

بله !از آنجا شروع شد که امروز 14 فروردین و

روز اول مدرسه است و دانش آموزان با

لباسهای نو به همکلاسیهایشان پز می دهند که

شلوارم مارکه و از فلان پاساژ و بوتیک خریدم

اون وقت این 3 تا با همون شلوارهای آویزونشون

که با کمربند بالا نگهش می دارن

باید برن بشینن پشت نیمکت  

یکی از مدارس پایتخت

یعنی تهران بزرگ

جاییکه پولدارا زندگی میکنن و

به فقرا فخر می فروشن

جاییکه تجریش و شوشش با هم خیلی توفیر داره

جاییکه آدمای مومنشم جانماز آب می کشن

ای بابا ! اول سالی این حرفا چیه می زنم

این حرفا مال وسط ساله

برید خوش باشید


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:45 توسط مریم گلی|


به مادرم گفتم :"دیگر تمام شد."

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."


فروغ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد



نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 16:20 توسط مریم گلی


بوی عیدی

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی


بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ی نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم

اینا خستگی‌مو در می‌کنم

 

شادی شکستن قلک پول


وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد


بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم


با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا


شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور


برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم


با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم


———————

ترانه سرا : شهریار قنبری

آهنگساز : اسفندیار منفردزاده

خواننده : فرهاد


برج میلاد لی لی لی لی حوضک

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:52 توسط مریم گلی|

یاسر ح. در مطلبی برای باراک اوباما نوشته:

 

آقای رئیس‌جمهور!
تقصیر تو نیست
تقصیر این بعد مسافت است
مردهای افغان را نمی شناسی
هر کس این عکس را دید، گفت:
آخر مرد افغان اشک نمی ریزد
پس آخر چه بر سرش آمده؟
آقای پرزیدنت!
امروز با تو حرفی ندارم
تقصیر تو نیست
تقصیر این بعد مسافت است
تو نمی فهمی،
بغضی را که پایین نمی رود
با کس دیگری حرف دارم
با کسی که به محض دیدن این عکس او را صدا کردم:
شیر دره ی پنج شیر!
با تو ام
بیدار شو و ببین!
اما، نه
نه
زبانم لال
بیدار نشو!
می ترسم از نگاهت
از فریادت،
بعد از اینکه عکس را دیدی
عجب دنیایی ست
همه دلمان تنگ شده است..
برای یک مرد...
در افغانستان
وای اگر تو بودی
شیر دره ی پنج شیر!
اگر بودی


پ ن:نزدیکه عیدی این عکس بدجوری زد تو پرم...


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 18:35 توسط مریم گلی|


چقدر دعا می کنم که

بعضی اصوات را نشنوی

بعضی رنگ ها را نبینی

بعضی افکار را نفهمی

بعضی حالات را حس نکنی


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:37 توسط مریم گلی|

لی لی لی لی حوضک بلاگفام یه ساله شد . پارسال یه همچین روزی با مریم جونی رفتیم کافی نت و لی لی لی لی حوضکم متولد شد و پا به عرصه نت گذاشت .اگه رو بهمن 89 کلیک کنید متوجه می شوید . خیلی دوسش دارم . مریم جونی برام توضیح داد که چطور از وبم استفاده کنم ،چطور عکس بذارم واسه مطالبم و کلی تشویقم کرد ،از همین جا یه اسمایل بوس گنده براش می فرستم .باور کنید که هر روز عشقم اینه که بیام سایت بلاگفا رو باز کنم و نام کاربری و کلمه عبور مو وارد کنم و اول یه نگاهی به نظراتم بندازم و تاییدشون کنم و بعد به بقیه کارام برسم . جانم برایتان بگوید که در اینجا تونستم بعضی مطالبمو بنویسم و یا متنهایی رو که دوست داشتم و بذارم.تازه !تونستم یه عالمه دوستای خوب پیدا کنم.همونطور که می بینید دوستای لینکیم کم کم زیاد شدن و زیادتر هم خواهند شد .از همه شما دوستان تشکر می کنم که تو این یه سال با من پایه بودید و برام نظر گذاشتید یا حتی نظر هم نذاشتید و فقط وقت گذاشتید و اومدید پستهای منو خوندید .بعضی از لینکام مدتی نوشتن و رابطشونو با بلاگفا قطع کردند ولی نمی دونم چرا  دلم نمیاد از لیستم پاکشون کنم بهر حال هر جا هستن،خوش باشن.حال به نظر شما این لی لی لی لی حوضک یه ساله چطوری بود و چطوری شد؟

تولد لی لی لی لی حوضک

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:10 توسط مریم گلی|


حیاط مترو استادیوم آزادی را به سمت درب ورودی می پیمودم .یکی از کارمندان مترو که با لباس شبرنگ فسفری قابل تشخیص هستند را دیدم که دست مرد نابینایی را گرفته و به سمت اتوبوس ها می برد .مرد 40 ساله به نظر می رسید و عصای سفیدش را بالا نگه داشته بود .بی صدا از کنارشان رد شدم.تا درب ورودی چند قدمی مانده بود .می ایستادم و سرم را برمی گرداندم و به رفتنشان نگاه می کردم . لحظاتی بعد دیدم که کارمند مترو مسافر را سوار اتوبوس های تهرانسر کرد و برگشت .منتظرش بودم تا برگردد .رسید به گیت ها ، جلو رفتم و گفتم :ببخشید اون آقای نابینا از دوستانتان بود یا از همکارانتان.کارمند مترو گفت :نه!مسافر بود و بردمش تا سوار اتوبوس شود .با چه ذوقی گفتم :من به عنوان یه شهروند از شما بخاطر این کار ارزشمندتون تشکر می کنم ،وقتی امثال شما را می بینم ،می فهمم که در این شهر شلوغ هنوز انسانییت زنده است.خندید و گفت :من خودم جانباز شیمیایی هستم و این وظیفه من است که به مسافران کمک کنم حتی اگر معلول بود کولش می کردم و از پله ها عبورش می دادم .کیف کردم به وجود چنین انسان هایی که در اطرافم نفس می کشند...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:37 توسط مریم گلی|

Old Wood , Best to Burn

Old Book , Best to Read          

Old Wine , Best to Drink

And an Old Friend , Best to Keep

HAPPY VALENTINE'S DAY  

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:18 توسط مریم گلی|

 

سی و سه ساله شد .انقلاب را می گویم .دیشب به بابا و مامان گفتم که من هم میایم راهپیمایی و این غصه ای شد برای من.صبح کله سحر بیدار شدند و کلی سرو صدا راه انداختند و صدای تلویزیون را بلند کردند تا شلمان(خودم) از خواب بیدار بشود.در دلم گفتم عجب غلطی کردم که گفتم،می خواستی بری چرا آمار دادی.خلاصه دیگر تاب نیاوردم و گفتم بابا دمتون گرم شما برید ،من خودم میام.از خونه رفتن بیرون و تلفن شروع کرد قرو قر زنگ خورن،می دونستم کار خودشونه که خواب نمونم و شاید پایه بشم و با اتوبوس بچه محلامون برم.من هم عین بچه تخسا جواب ندادم و تصمیممو گرفته بودم که تنهایی با مترو بروم.9.30 آماده شدم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس .در راه دیدم یه بنده خدایی تو محل که زیاد ادعای ...داره یه بنر زده رو دیوار خانه اش و 29 امین سالگرد انقلاب و تبریک گفته و اسمش رو هم اون پایین حک کرده ،شانس آورد که ماژیک همراهم نبود تا بروم و زیر اسمش بنویسم حاجی 4 سال عقبی و در بروم . به به! از دور دیدم که اتوبوس خراب شده-این اتوبوسهای شرکت واحد به لعنت خدا هم نمی ارزند- و همه منتظر ایستاده اند تا اتوبوس بعدی بیاید.نگو شورایاری محل زحمت کشیده و سه تا اتوبوس گذاشته بوده برای راهپیمایی که دومی خراب شد و ما سوار سومی شدیم.  از قضا بابا هم در آن بود ، وقتی من را دید گل از گلش شکفت.

تو ماشین چشمم به جمال دوست قدیمیم روشن شد ،با مادرش آمده بود. مجبور شدم تا میدان آزادی با همدیگر صحبت کنیم. با خودم می گفتم که حتما باید چند کیلومتری را هم با او بپیمایم و این اذیتم می کرد. آخه همه که مثل  مریم  نمی شوند .خیابان محمد علی جناح را پایین آمدیم و ناخواسته از گروه جدا شدیم و زهره هی غر می زد که چرا شعار نمی دهیم .در این بین چند عکس انداختم تا به میدان بزرگ آزادی رسیدیم.دست شهرداری چی ها درد نکند چون تمام چمن ها را خیس کرده بودند تا کسی خدایی نکرده اون وسط مسط ها لم ندهد .زهره هم گیر داده بود که خسته ام و بیا همین جا بنشینیم .گفتم اولا من می خواهم بروم جلوی جایگاه بیایستم و دوما دوست دارم چند عکس یادگاری بیاندازم و سوما که بابات خوب ، ننت خوب ،اینجا خیسه و نمی شود نشست.تا جلوی پهپاد با هم بودیم و تا خواستم عکسی از این دستاورد مهندسی معکوس مهندسانمان بگیرم ،برگشتم دیدم نیست .ته دلم خداراشکر کردم که از دستش خلاص شدم ولی باز دلم شور می زد که خدایی نکرده گم نشوند .چند بار زنگ زدم ولی دردسترس نبود.دیگه آزاد شده بودم و هر جا دلم خواست رفتم.

از بالای میدان اکیپی با پرچم های زرد خودنمایی می کردند وقتی رسیدم کنارشان، دیدم بله! بچه های آتش نشانی هستند که در حال مانور  دادن هستند .وسط میدان تا دلم خواست چمن ها را لگد کردم و دلی از عزا درآوردم ،بابت این همه احتیاطی که در طول سال نسبت به این سبزه ها داشته ام بخاطر جمله ی معروف لطفا از روی چمن ها رد نشوید.دختری با کاوری سفید رنگ توجه ام را جلب کرد زیرا رویش نوشته بود "من هم یک دانشمند هسته ای هستم"جلوتر رفتم و به شوخی گفتم :"مواظب باش ترورت نکنند".با لبخند گفت:"اولا که هیچ غلطی نمی توانند بکنند و ثانیا ما آماده ایم".کیف کردم از حاضر جوابیش .برای اینکه تظاهراتم قبول شود ، از زیر برج آزادی هم رد شدم .ناگهان دیدم که کارگران شهرداری با جاروهای چوبی که سر و ته گرفته بودنشان تا با مردم تصادف نکنند، با صف منظمی از شلوغی عبور می کردند .چند متری دنبالشان دویدم تا عکس مقبولی بگیرم ولی آنطوری که می خواستم نشد.

در وسط میدان دو جایگاه جداگانه برای آقایان و بانوان تدارک دیده بودند .چشمتان روز بد نبیند که چه کشیدم تا به در ورودی بانوان رسیدم.تا واردش شدم یه نفس راحتی کشیدم و خرامان خرامان به نزدیکی جایگاه خبرنگاران رسیدم.سخنرانی اسماعیل هنیه به پایان رسیده بود و دقایقی هر دو دستش را به نشانه پیروزی بلند کرده بود که ما نیز چنین کردیم .چند تا فسقلی با تعجب به من نگاه می کردند که چرا این همه ذوق برای عکس انداختن از خودم نشان می دادم وقتی به خودم آمدم دیدم که باید کمی خودم را جمع و جور کنم زیرا مادر بچه ها هم همینطور نگاهم می کردند .حاج محمود  با کلی سلام صلوات به جایگاه آمد و شروع کرد به سخنرانی .تا جمله حساسی را عنوان می کرد ،مردم پرچم هایشان را در هوا تکان می دادند .من هم با حسرت به آنها نگاه می کردم تا شاید دلشان بسوزد و یکی از پرچم هایشان را به من  بدهند که ندادند.من هم کم نیاوردم و انگشتانم را مانند هنیه به شکل آزادی نشان می دادم  و الله اکبر می گفتم .

صحبت هایش که تمام شد به سمت مترو رفتم.در راه دیدم که بچه های هلال احمر ،مرد بیهوشی را  روی برانکارد خوابانده و پاهایش را هوا کرده اند تا خون به مغزش برسد .روی کت آن مرد علامت U.S.ARMY  حک شده بود.راستش اولش جا خوردم که نکند از این جاسوس ماسوس ها باشد، ولی نزدیکتر که رفتم ،فهمیدم از این بچه سوسول هاست .اذان از گوشه گوشه میدان آزادی به گوش می رسید و دقیق تر که نظر کردم ،دیدم  چند نفری روی چمن ها در حال خواندن نماز ظهر هستند.به مترو میدان آزادی نزدیک شدم ولی دلم جای دیگری گیر بود.باورتان می شود دلم یه دونه از اون بادکنکای قرمز و صورتی را می خواست که در هم تاب خورده بودند.با خودم گفتم کاش یه بچه داشتم که هی نق بزنه و گریه کنه تا براش یه بادکنک بخرم اما نبود .من عاشق بادکنکای 22 بهمن هستم.بچه که بودم همیشه بابا یه دونه برام می خرید ولی به خونه نمی رسید چون وسط راه ترکانده بودمش .با این حسرت راهی خانه شدم . از خستگی نا نداشتم .ولی وقتی وارد خانه شدم از ذوق زیاد مامانمو بوسیدم چون یه بادکنک گنده برام خریده بود...

اول راهپیمایی و بادکنک ها

پهپاد

آنش نشانی

انرژی هسته ای

جارو

هنیه

دختر متحیر

هلال احمر

نماز

گورخر

این هم از عکس هایی که تنهایی گرفته بودم...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:9 توسط مریم گلی|


می دویدم و می دویدم .دیگر حواسم به اطرافم نبود تا ببینم سواره و پیاده چطور به یک دختر چادری که سر ظهر جمعه در خیابان می دود ،نگاه و درباره اش چه فکری می کنند؛برایم اصلا مهم نبود فکرشان . فقط می دویدم و گاهی تندتند راه می رفتم تا کمی نفسم جا بیاید تا بتوانم از نو بدوم.

دیشب از استرس فاینالم خوابم نبرده بود.4سال برای چنین روزی زحمت کشیده و درس خوانده بودم بنابراین خیلی نگران بودم.خداراشکر موقع دیسکاشن با استادم خوب صحبت کردم و نمره خوبی گرفتم بطوریکه خودم هم باورم نمی شد.امتحانم زود تمام شد و تا اذان ظهر، 2 ساعتی مانده بود.از شانس،امروز یادم رفته بود بیل بیلکمو با خودم ببرم .منشی آموزشگاه هم که نوبرشو آورده بود و نگذاشت یه زنگ به خانه امان بزنم.گوشی نغمه را گرفتم و به خواهرم زنگ زدم و بدون سلام و خداحافظی،فقط گفتم :"می رم نمازجمعه دیر میام" و دنگی گوشی را قطع کردم.

بالاخره سوار تاکسی انقلاب شدم و هی سرفه های خشک می کردم .خودم هم از صدای سرفه هایم به ستوه آمده بودم .یه قلپ آب چاره اش بود که نبود .ستارخان که رسیدیم صدای اذان ظهر از رادیوی تاکسی بلند شد .به راننده گفتم به نظرتان با این ترافیک چند دقیقه دیگر می رسیم که فقط شانه هایش را تکان داد و بس .وقتی رسیدیم انقلاب ، قدم هایم را از خیابان ادوارد براون  تا 16 آذر تندتر کردم .آقا خطبه هایی را به زبان عربی می خواند و من می شنیدم و وضو می گرفتم .صف طولانی بازرسی را که گذراندم وارد دانشگاه تهران شدم .

اقرار می کنم که در طول عمرم دوبار نمازجمعه خوانده ام که هر دویش پشت سر آقا بوده است.پارسال 29 بهمن بود که اولین نمازجمعه ام را خواندم آن روز اشک امانم نمی داد .امسال نیز همانند پارسال، جایگاه نمازم جلوی پله های درب دانشکده حقوق و علوم سیاسی شد.شلوغ بود ، شلوغ .کیفم را باز کردم. پنج ،شش ورق A4 و دو ، سه تا مداد و خودکار و کیف پولم ؛همین ها موجودی کیفم بود.بقیه خانم ها  با چادر نماز سر سجاده هایشان نشسته بودند و به کلام عربی که متوجه هم نمی شدند ،با دقت گوش می دادند .من هم با اعتماد به نفس کامل برگه هایم را مرتب چیدم روی زمین و با چادر مشکی نشستم رویشان،ااای سرد بود زمین .خانم پشت سریم دوتا روزنامه داد دستم بیندازم روی برگه هایم و خانم جلویی یک مهر بهم داد و کناردستی ام پیشنهاد داد تا کیف پر از خالیم را بگذارم زیر پاهایم تا یخ نکنند .نماز را خواندیم و با مترو برگشتم خانه .نزدیک 3 بود و خواهر و برادرهایم خانه ما جمع شده بودند و تا رسیدم ،به شوخی شروع کردند به شعار دادن و حسابی با هم خندیدیم ...

پ ن :پشت سر ولایت فقیه باشید تا به مملکتتان آسیبی نرسد...همین یک جمله قدم هایم را محکم کرد تا بدوم و بدوم...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:7 توسط مریم گلی|

دلمان از دنیا گرفته بود و لی همین دنیا چه روز قشنگی را برایمان ساخت.نمی دانستیم کجا برویم که بیشتر بتوانیم دلتنگی هایمان را خالی کنیم و این بغض را سرکوب.سوار مترو شدیم ،من و مریم.با زرنگی برایش صندلی رزرو کرده بودم تا خانم بیاید و روبرویم بنشیند.گفت :بریم بهشت زهرا ؟گفتم :نه تو مودش نیستم.مترو امام خمینی پیاده شدیم و روی دو تا صندلی کنار هم نشستیم و از ماجراهای این هفته ،چند جمله ای برای هم گفتیم،دقایقی.دلمان تاب نیاورد و راهی خیابان شدیم.افتادیم در خیابان ناصرخسرو رو به پایین و سمت کوچه مروی رفتیم.مدرسه دارالفنون را که دیدم یاد امیرکبیر افتادم و در حال خواندن فاتحه یک عکس نیز ازش گرفتم.جلوتر وسایل آزمایشگاه شیمی هم بود و یاد مدرسه و دانشگاه را زنده کرد،ارلن،پیپت... روبرویش مغازه کوچکی بود پر از کتاب و قلم.قلمهایش ،قلم های پایمان را سست کرد .درش کشویی بود ،واردش شدیم و با اجازه از قلم هایش عکس انداختیم و فروشنده به ما گفت:دوست دارم با این قلم ها جملات قشنگ بنویسند.برگشتنی جلوی مدرسه مروی ،پسر جوانی نشسته بود برای درآوردن یه لقمه نون حلال ، با همین قلم ها  "و ان یکاد"می نوشت ، چه زیبا!

برایم جالب بود در این مسیر تقریبا کوتاهی که طی کردیم، 6 مسجد و مدرسه به نام های "دارالفنون"،"مسجد ثامن الائمه"،"مسجد درب اندرون"،"مدرسه مروی"،"مدرسه مبارک فخریه(معروف به خان مروی)"،مسجد امام خمینی" دیدیم.با خود گفتم:دم تهرونیای قدیم گرم که اینقدر به علم و ایمانشون اهمیت می دادن،خدا همه اشان را بیامرزد.ولی جالب اینجا بود انگار مکان علمی جدیدی مانند کافی نت در میان این هیاهوی جمعیت و بازار خرید و فروش گم شده بود ،هر چه گشتیم نبود.کوچه مروی را تا ته رفتیم،بوی تند قهوه ترک مستمان کرد.شکلاتهایی با جلدهای خوشگل مرا جذب کرد یکیشان را بخرم .گشنگی امانمان نداد و کشاندمان به یک کباب پزی حاج حسین که حسابی دنج  بود.بوی نون سنگک و کباب داغ ولعمان را بیشتر کرد و نمی فهمیدیم در کنار آدمهای مهربان  بلند فکر می کنیم. تا سماق خواستیم آدم دست چپی و تا نمک خواستیم،آدم دست راستی به دستمان دادند.تازه پاهایمان رمق گرفته بود برای پیاده روی که افتادیم در خیابان پانزده خرداد .درشکه چی ها چه فخری می فروختند به آدم های پیاده و سواره هاشان چه افاده ها داشتند طبق طبق.تا چشمم به تفنگ حباب ساز افتاد،دلم قنج رفت.یکی خریدم با چه منتی از فروشند چون تفنگ دستش را خواستم.حباب می سازد اساسی و جلوتر آدم هایی روی سقف بازار طلای تهران حباب سکه تولید می کردند؛به مریم گفتم: تفنگ را آماده کند تا موقع عکس گرفتن از جمعیت دلال ها حباب  شلیک کند که یکهو آقایی مانع کارمان شد ولی من از آنطرف بازار عکسی گرفتم.خیلی به من و مریم خوش گذشت.فکرش را هم نمی کردیم امروزمان اینگونه بگذرد...

دارالفنون

لی لی

خطاط

کباب

درشکه

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:2 توسط مریم گلی|

جوراب مارک دار تامی ،ورساچه ،سه هزار تومن.خانم های گلم دوناتای تازه تازه دارم ،تاریخ تولیدش مال امروزه .لواشکای ترش ترش ترش بخرید .

طوری ترش ترش ترش و ادا می کند که آب از لب و لوچه آدم راه میافتد .دخترها هم ناخودآگاه دستشان در کیفشان می رود و با  هزار تومن یک بسته ی یک متری از اون لواشکهای ترش ترش رامی خرند.

بعدازظهر است.بعضی مسافران کارمند هستند وخسته از سر کار برمی گردند . روی صندلی های آبی مترو لم داده و پلک هایشان را روی هم گذاشته اند.تعدادی دانشجو مقنعه ها را بالا زده و سرشان توی کتابی است که ساعتی بعد امتحان دارندو جمله هارا زیر لب چندین بار زمزمه می کنند.هفت ،هشت تا دختر بچه 17 -18 ساله راهی چیتگرهستندو با هم می گویند و قاه قاه می خندند.پسر بچه ای نیز با موبایل مادرش بازی می کند و آهنگ ریتم داری را با صدای بلند گوش می دهد.خلاصه هر کسی سرش به کار خودش گرم است .

 ناگهان صدای فروشنده ها در واگن بانوان مترو می پیچد.خانم ها سرشان را به سمت صدا می چرخانند و فروشنده را صدا می زنند تا به سمتشان رود.کلی چانه می زنند و جنس ها را  بالا و پایین می کنند و قیمت می پرسند و دست آخر هم چیزی نمی خرند .اعصاب آدم را خرد می کنند ، یکی نیست بهشان بگوید :آدم حسابی، تو که بخر نیستی این قدر هم سوال و جواب نکن.یکی از دانشجویان به دوستش می گوید:"آخ!خوب شد لوازم آرایشی اومد،رژ گونم تموم شده،به نظرت این دفعه چه رنگی بگیرم."دوستشم می گه :"رنگ مسی بهت میاد،به نظرم مای بگیری موندگاریشم بیشتره." خانم های مسن هم غرغر می کنند که این چه بساطی است ،قدیما که اینطوری نبود ،اوا خیلی بی کلاسیه،واقعا که.جانم برایتان بگوید،در عرض چند دقیقه چنان همهمه ای می شود که بیا و ببین.

فروشندگان خسته هستند و دیگر نایی ندارند و انگار خوابشان میاید.از صبح کله سحر با این همه جنس از این قطار به اون قطار،از این ایستگاه به اون ایستگاه رفته اند.البته ترسی که در وجودشان است ،خواب را از چشمانشان می رباید.ترس دیدن آقای حراستی که کابوسی شده اند برایشان. بطوریکه شب ها در خوابشان نیز دست از سرشان برنمی دارند.وقتی آقای حراستی پا به واگن بانوان می گذارد ،انگار که عزراییل را دیده اند.صداها در سینه حبس مس شود و تنها صدای تق تق کفش های آقای حراستی در فضا می پیچد.بلند می گوید:"این جنسا مال کیه؟چند بار بگیم اینجا جای فروش نیست؟" خانمی ناله کنان می گوید:"مال منه .تو رو خدا این دفعه رو ببخشید.به خدا 3 تا بچه یتیم دارم و نه عضو بهزیستی ام و نه کمیته امداد.شما بگید چه خاکی تو سرم بریزم ."و با حال نذار دنبال آقای حراستی می رود تا با هم از قطار پیاده می شوند.

پ ن:آقای شهردار، تو را به هر کسی که می پرستی قسمت می دهیم ،بیا و این خانم های فروشنده را سر و سامان بده .اکثر اینها زنان سرپرست خانواده هستند و به دلیل مشکلات مالی نمی توانند مغازه اجاره کنند .شهردار تهران،دمت گرم لطفا برایشان کارت و لباس فرم تهیه کنید تا این بنده های خدا اینقدر از آقای حراستی نترسند .به پیر ،به پیغمبر گناه دارند . تو را به خدا این بگیر و ببندها را هم جمع کنید.


نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:27 توسط مریم گلی|

قلم !

عصایی است سلطنتی

اما چه نادرند

پادشاهان قلم...

                            جبران خلیل جبران

پ ن:گاهی می نویسم،برای دلم... 

  و برای تقویت آن

یادداشت زیاد می خوانم

مخصوصا اگر نگارشش نرم باشد...

نظر می دهم تا نظر دهید

درباره نوشته هایم...همین و بس


نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 17:40 توسط مریم گلی|

Have a lucky and wonderful 2012

My wishes for you

Great start  for jan

Love for feb

Peace for march

No worries for april

Fun for may

Joy for june to nov

Happiness for dec

میلاد حضرت موسی ابن جعفر (ع) مباااارک


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:29 توسط مریم گلی|


پیوندهای روزانه
» در حق زهرای مرضیه (س) ستم کرده ایم ...
» دلم لابه لای کتابهای نمایشگاه جا ماند
» "در پایتخت فراموشی " یا آی خانه دار و بچه دار !زنبیلو ...
» ابوموسی ،آتشفشان ملتهب !
» رشوه ؛ همسفر نوروزی من !
» بهار می رسد از راه بی تو !
» روز اول مدرسه و شلوار وصله دار
» فصل سرد
» بوی عیدی
» چه کسی گریه مرد افغان را دیده؟!

Design By : Pichak